سیفار

پایگاه خبری تحلیلی

سیفار

چهارشنبه 6 خرداد 1405
  • گروه: فرهنگی
  • کد خبر: 703
  • بازدید: 78
  • 1405/01/31 - 15:19:46

هدیه‌ای به رنگ وطن

هدیه‌ای به رنگ وطن

روبه‌روی دوربین می‌ایستد. نگاهش پر از نور است؛ نگاهی که از آرزویی بزرگ خبر می‌دهد؛ آرزوی پیروزی، سرافرازی و سربلندی وطن.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی «سیفار» به نقل از «سبلان ما»، اینجا پیاده‌راه عالی‌قاپوی اردبیل در هوای بارانی جایی که عطر خاک باران‌ خورده در سنگفرش‌ها با صدای زندگی گره می‌خورد، مادران و دخترانی دیده می‌شوند که عشق به وطن را همان‌گونه که نان و نمک را می‌آموزند، با مهر در دل فرزندانشان می‌کارند.


نازنین زهرا؛ دختری با لباس محلی و صدای روشن امید  

 نازنین زهرا؛ دخترکی با لباس محلی که نقش‌ونگارش یادگار نسل‌هاست، روبه‌روی دوربین می‌ایستد. نگاهش پر از نور است؛ نگاهی که از آرزویی بزرگ خبر می‌دهد: آرزوی پیروزی، سرافرازی و سربلندی زنان و دختران این سرزمین.  
هدیهٔ مورد علاقه‌ٔ او چیست؟  

لبخند می‌زند و می‌گوید: این‌که روزی همهٔ دختران ایران در امنیت، آرامش و آزادی بتوانند رویای‌شان را دنبال کنند.

باران تند و تیز روی سنگفرش‌های خیس می‌بارد. نازنین زهرای نوجوانی کنار مادر زیر چتر می‌رود. گونه‌هایش از سرما گل انداخته است، می‌پرسم: امروز بهترین هدیه برای تو چیست؟

لبخند می‌زند و می‌گوید: این‌که مادرم کنارم باشد و یادم بدهد چطور محکم باشم. من دوست دارم درس بخوانم، پیشرفت کنم و یک روز کاری کنم که وقتی اسم ایران می‌آید، همه با احترام بگویند.

چترش را کمی بالاتر می‌گیرد و آرام اضافه می‌کند: وطن فقط خاک نیست؛ دل‌هایی است که برایش می‌تپد.

مادر در حالی که دختر را در آغوش می‌گیرد، روایت دیگری از هدیه امروزش به دختران  ایران زمین دارد؛ هدیه ای به وسعت ایران. می گوید: امروز وطن دوستی  و عشق به  وطن بهترین هدیه‌ای است که  مادران اریان زمین به فرزندانشان می‌دهند.

رؤیا و نهال؛ دوقلوهایی با قلبی به وسعت سبلان

رؤیا و نهال کوچک‌اند، اما دل‌شان به اندازهٔ کوه سبلان بزرگ است.  
می‌گویند بهترین هدیهٔ روز دختر که از خدای مهربان گرفته‌اند، داداش کوچولویشان است.  

امسال اما یک آرزوی تازه دارند؛  آرزوی دیدار با آنی که بتوانند الهام‌بخش آینده‌شان باشند، اویی که با مهربانی، دانایی و انسانیت به دختران ایران انگیزه می‌دهد.

نهال می‌گوید: هر سال امید دیدار با بابای مهربانمان را داشتیم اما امسال بابای ما با بچه‌های میناب ملاقات می‌کند؛کمی مکث می‌کند و میگوید: حس میکنم بابا الان هم پیش ماست و به دخترانش لبخند می‌زند و به آنها افتخار می‌کند.   

مادر اردبیلی: بزرگ‌ترین هدیه وطن‌دوستی است  

در میان جمع، مادری ایستاده که  فرزند کوچکش را در آغوش گرفته و فرزند دیگرش  پرچم به دست کنار دستش ایستاده است، او می‌گوید:  بهترین هدیه‌ای که امروز می‌توانم به دخترانم بدهم، عشق به این خاک است؛ هویت ایرانی، ریشه‌ای که ما را نگه می‌دارد و بالی که پروازمان می‌دهد.
او از سبک تربیتی مهدوی سخن می‌گوید؛ از تربیتی که بر پایهٔ مهربانی، عدالت، انسانیت و امید استوار است.  

می‌گوید: آرزویم این است که دخترانم روزی در رفعت و سربلندی این پرچم سهم داشته باشند.

بعضی دختران تا چند ماه پیش آرزو داشتند الگوهای بزرگی که پدری مهربان برای تمام دختران ایران زمین بود را ببینند، اما او که آسمانی شد، حالا این دختران امروز می‌گویند:  امروز بهترین هدیه برای ما دیدن رهبر جدیدمان است ما دنبال رؤیاهای خود هستیم.

آن‌ها باور دارند آرزو همیشه زنده است.


روایت مهدیه؛ دختری که یک صحنه، مسیر زندگی‌اش را عوض کرد

این گزارش فقط روایت لبخند نیست. در میان دختران این سرزمین، نوجوانان  و جوانانی بوده‌اند که  حاضرند حتی  اسلحه به دست برای دفاع از وطن، برای امنیت خانواده‌ها و برای حفظ آرامش مردم، جانفشانی کنند؛ آنانی که نام خیلی‌هایشان شاید هرگز در شبکه‌های خبری تکرار نشود، اما یادشان در دل خانواده‌هایشان و تاریخ این خاک تا همیشه می‌ماند؛ اینها را مهدیه می‌گوید.

مهدیه از خاطره‌ای می‌گوید که برای همیشه او را متأثر کرده است از محنا و مهنیای حسن‌زاده؛ دختران آسمانی که در تهران شهید و در اردبیل تشییع شدند.

مکثی می‌کند و به خاطره‌ای می‌رسد؛ خاطره‌ای که می‌گوید همه‌چیز را در وجودم جابه‌جا کرد. یک روز اتفاقی در بازار بودم و شلوغیِ آدم‌ها جریان داشت.همان لحظه صدای همهمه‌ای آمد. وقتی نزدیک شدم، دیدم مردم برای بدرقهٔ مادر و دو دخترش آمده‌اند؛ دخترانی که رفتنش قلب خیلی‌ها را سوزانده بود.

مهدیه لحظه‌ای چشم‌هایش را می‌بندد، انگار دوباره همان صحنه را می‌بیند.در میان جمع، صدای یک دخترعمه بلند شد… صدایی بغض‌آلود اما محکم.با چنان عشقی نام دختر را صدا می‌زد که انگار تمام دنیا در همان چند کلمه جمع شده بود.

می‌گفت:عزیزم نازنینم محنایم، مهنیایم. راهتان را رها نمی‌کنیم، یادت را زنده نگه می‌داریم.

مهدیه می‌گوید همان لحظه، انگار چیزی در قلبش روشن شد.نمی‌دانم چه شد؛ ناخودآگاه ایستادم. احساس کردم این وطن فقط خانه‌ و خیابان نیست. دل‌هایی است که با عشق و وفاداری به هم گره خورده‌اند.

بعد لبخندی آرام می‌زند؛ لبخندی از جنس باور.او ادامه می دهد: از همان روز، تصمیم گرفتم محکم‌تر بایستم.بیشتر درس بخوانم، بهتر بسازم، قوی‌تر شوم. برای آیندهٔ سرزمینم و برای دخترانی که نامشان در تاریخ می‌ماند.

صدایش مطمئن‌تر می‌شود و ادامه می دهد برای محناهای این سرزمین برای همهٔ دخترانی که دل‌شان برای این خاک می‌تپد، من هم می‌ایستم.هر روز.در زندگی، در درس، در کار، در مهربانی و در هرجایی که بتوانم قدمی بردارم.

گندم؛ دخترکی با بادکنک صورتی و قلبی بزرگ 

 دختری با کوله‌پشتی صورتی  دست نوشته‌ای در دست،  لبخندزنان به سمت‌مان می‌آید، نامش را گندم معرفی می‌کند.

 از آرزویش می‌پرسم، با هیجان می‌گوید: می‌خواهم بزرگ شوم و دکتر شوم تا به مردم کمک کنم، آرام‌تر اضافه می‌کند: و می‌خواهیم همیشه خانواده‌مان کنار هم باشد. همین، بزرگ‌ترین هدیه است.

گندم در هوای بارانی ایستاده است. نگاهش به بادکنک صورتی گره می‌خورد که نسیم، آن را آرام در هوا به رقص درآورده است. قطره‌های باران روی گونه‌هایش می‌نشینند و او با لبخندی نرم می‌گوید: این بادکنک صورتی را برای دختران مینابی می‌فرستم؛ برای همان‌هایی که مهمان آسمان شده‌اند و پیش خدای مهربان رفته‌اند.

و بادکنک همچنان  رقص‌کنان  بالا و بالا می‌رود، چرخ می‌زند و در دل آسمان بارانی گم می‌شود.


دختر دانشجو: ایران را باید با دانایی بالا برد  

کنار میدان شهر ایستاده؛ کتابی در کیف دارد و پرچمی روی دوشش انداخته و پرچم دیگری را در دست گرفته است؛ می گوید: دانشجویم.

این دختر ادامه می دهد: ما نسل امیدیم. شاید سختی باشد، شاید راه طولانی باشد، اما ما می‌مانیم و می‌سازیم. دوست دارم روزی سهمی در پیشرفت کشورم داشته باشم؛ در علم، در فرهنگ، در انسانیت.

چشم‌هایش برق می‌زند با لحنی قاطع می گوید: ایران را باید با دانایی بالا برد. پس می‌مانم می‌سازم و راه شهید احمدی روشنی‌ها را ادامه می‌دهم .


هستی؛ وطن یعنی خانه‌ای که امید در آن نفس می‌کشد

و هستی دختری که به صورت نمادین اسلحه به دست گرفته است؛ از او می‌پرسم وطن برایت چه معنایی دارد؟

لحظه‌ای سکوت می‌کند، انگار واژه‌ها را از دلش بیرون می‌آورد. بعد آرام می‌گوید: وطن فقط یک نام روی نقشه نیست. وطن جایی است که وقتی اسمش را می‌شنوی، دلت گرم می‌شود. جایی که خاطره‌های کودکی، صدای خنده‌ها و دست‌های مهربان خانواده در آن نفس می‌کشند.

نگاهش را به آسمان بارانی می‌دوزد و ادامه می‌دهد: من وطنم را مثل خانه‌ای بزرگ دوست دارم؛ خانه‌ای که آدم‌ها باید برای آباد ماندنش تلاش کنند. دوست دارم بزرگ شوم، درس بخوانم و کاری کنم که این خانه زیباتر شود.

قطره‌ای باران روی دستش می‌نشیند. لبخند می‌زند و آرام می‌گوید: وطن یعنی امید؛ امیدی که هر روز باید آن را زنده نگه داشت.



انتهای خبر/ خ

اشتراک‌گذاری

  • هدیه‌ای به رنگ وطن

دیدگاه‌ها

  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
بیست‌وسه به‌اضافه دو